سنگسر همواره مردان غیرت مند و علم دوست زیادی به خود دیده است که از جمله آنها میتوان به اساتید بزرگ همچون پروفسور نادعلیان ، عباس معروفی ، مرحوم کیانوش حیدریه ، چراغعلی اعظمی سنگسری و... دیگر افرادی که با فرهنگ اصیل سنگسر تربیت شده اند نام برد.
انسانهایی که هیچ وقت اجازه ورود افراطگرایی(در دین) را به منطقشان راه ندادند و یاد و نام خود را به عنوان نمونه بارز یک انسان سنگسری در اذهان عموم به ثبت رسانیدند. تقدیر و قدر دانی از اینچنین فرزندان این دیار از حوظه توان من و شما خارج است و فقط میتوانیم با برسی آثار و پژوهش آنها دلشان را شاد کنیم و بگوییم هنوز هم سنگسری هایی هستند که ارزش و شخصیت انسانها را به علم بشناسند.
نویسنده سرشناس عباس معروفی از جمله نویسندگانیست که آثار ارزشمندی از خود به جای گذاشته است و از جمله معروفترین آنان میتوان شاهزاده برهنه ، فریدون سه پسر داشت ، سمفونی مردگان ، پیکر فرهادو... را نام برد. وی در سال سال ۱۳۳۶ خورشیدی در تهران متولد شد و از دانشگاه هنر های زیبای تهران در رشته هنرهای دراماتیک فارغ التحصیل شد.و در پی نشر اثری به نام ((گردون)) ناچار به ترک وطن و مهاجرت به آلمان شد و هم اکنون نیز در آلمان مشغول به نویسندگی است و همچنین موسس خانه هنر و ادبیات هدایت میباشد.
عباس معروفی به همراه نویسنده سرشناس اسپانیایی فراندو آرابال 
اثر شاهزاده برهنه از جمله آثار اخیر اوست که برای شما دوستداران فرهنگ سنگسری در قسمت ادامه مطلب قرار داده میشود. با این امید که سنگسر بازهم مثل اینان به خود ببیند.
شاهزاده برهنه
عباس معروفی
برهنه بودم. یک شاهزادهی برهنه که یک چشمش دنبال آن دختر گیسبلند سفیدپوش بود و چشم دیگرش در بین آدمها میگشت تا شاید غافل شوند و فرصتی پیش آید تا من بتوانم خودم را به ساختمان بزرگ آنسوی حیاط برسانم و لباسی، چیزی پیدا کنم و بپوشم.
تمام ذهنم از عطر کلمات آن دختر سفیدپوش پر شده بود: «اگر میخواهید، با من بیایید.»....... در ادامه مطلب
با تشکر![]()
شاهزاده برهنه
عباس معروفی
برای رفيقم، احمد احقری
برهنه بودم. یک شاهزادهی برهنه که یک چشمش دنبال آن دختر گیسبلند سفیدپوش بود و چشم دیگرش در بین آدمها میگشت تا شاید غافل شوند و فرصتی پیش آید تا من بتوانم خودم را به ساختمان بزرگ آنسوی حیاط برسانم و لباسی، چیزی پیدا کنم و بپوشم.
تمام ذهنم از عطر کلمات آن دختر سفیدپوش پر شده بود: «اگر میخواهید، با من بیایید.»
انگشتهای کشیدهاش را زیر پستان چپش کشید و انگار که نقاشی میکند، تاش رنگ را کش داد در گودی کمرش. موهای خرمایی بلندش را رها کرده بود دور صورتش، و دستی کمرنگ - بگویی نگویی - به لبها و چشمهاش کشیده بود که مثلاً بیرنگ جلوه نکند، شاید هم هیچ آرایشی در کار نبود و من رنگ آلبالویی لبهاش را ماتیک تصور میکردم، و سایهی کمرنگ بالای پلکها یا برجستگی گونههاش را نم رنگی میدیدم. و چه فرق میکرد؛ زیبا بود.
آنقدر زیبا بود که وقتی چشم ازش برمیداشتم دلم از همهچیز سرمیرفت. پیرهنی ساده و سفید پوشیده بود، و بند کمرش را از پشت پاپیون کرده بود، و تو میتوانستی اندام ترکهاش را در میان مهمانان با نگاهت بلغزانی تا همینجور مثل پروانه بال بال بزند، بچرخد، برگردد، روبروت بایستد، لبخند بزند، و انگشت کشیدهاش را زیر پستان چپش بکشد: «اگر میخواهید، با من بیایید.»
همین بود که من هم دنبالش راه افتادم و به زحمت از میان مهمانان خودم را بیرون کشیدم و خودم را در آن حیاط بزرگ یافتم. گوشههای حیاط، روی تختهای چوبی دسته دسته نشسته بودند و حرف میزدند.
سمت راست چهار تخت نزدیک دیوار بود که زنها و مردهایی روی آن نشسته بودند و قلیان میکشیدند یا شربت مینوشیدند. در فاصلهی تختها و میزها ظرفهای پایه بلند پر از میوه قرار داشت. و دور میزها شاهزادههای دیگر میوه میخوردند یا به سیگار پک میزدند.
سمت چپ هم پر از مهمان بود، و کمی شلوغتر. هشت تخت در امتداد همدیگر، چند ظرف پایه بلند پر از میوه، و باز چند رج میز و صندلی، و هر جا عدهای دور هم جمع شده بودند.
روبروی ما ساختمان کوچکتری بود تماماً سفید که درهای چوبی و شیشههای رنگی داشت. و در گوشهای از حیاط، درست کنار درختهای خرمالو، آشپزها دیگهای غذا را بار گذاشته بودند و سرشان به کارشان بود.
دختر سفیدپوش جام شربتم را از دستم گرفت، و گذاشت روی اولین میزی که سه مرد دور آن حلقه زده بودند، یک سیب از میزشان برداشت و به طرف من برگشت: «برویم؟»
مبهوت ظرافت انگشتهاش بودم، مبهوت لبهاش، و آن نگاه قهوهایاش که سر تا پام را ورانداز میکرد و میگفت: «بیایید.»
بیاختیار بودم. در حیاط به دنبالش راه افتادم و ما به آن ساختمان سفید وارد شدیم. از چند راهرو گذشتیم، از پلههایی بالا رفتیم، و او درهای اتاق وسط را باز کرد. نور پنجرهها حالا یک طرف صورت و اندامش را روشنتر کرده بود، و از پنجرهای نسيم با موهاش بازی میکرد. گفت: «خب، بفرمایید.» و به آرامی چشمه خندید.
مبهوت ساقهای گندمگون و باریکش بودم، و جورابی کوتاه و سفید لب برگردان روی آغاز ساقهاش به من آرامش میداد. میترسیدم حرف بزنم و همه چیز محو شود، میترسیدم پلک بزنم و سحر باطل شود، میترسیدم همهی آن چیزی که میدیدم خواب باشد، میترسیدم.
گفت: «تا کسی بویی نبرده، بیایید داخل.» و موقعی که میخواست وارد اتاق شود، سیب را بر لبهی پیانو سیاهی که کنار در بود گذاشت، و باز هم لبخند زد.
من هم وارد اتاق شدم. دختر در اتاق را بست. و بعد آمد درست برابرم ایستاد. حالا پرز بین ابروهاش را میدیدم، و لرزش نفسهاش، و پریدن رگ شقیقههاش. میترسیدم بغلش کنم و از جادوی خواب به دنیای زندگان پرتاب شوم، میترسیدم پیش از آنکه او را بوسیده باشم دیگر نتوانم نفس بکشم و ناکام به دنیای مردگان برگردم. میترسیدم. قلبم داشت از قفسهی سینهام بیرون میآمد، میخواستم فریاد بکشم، میخواستم گریه کنم، میخواستم هیچ حرکتی نکنم، فقط تماشا کنم و نفسکشیدنش را به ذهن بسپارم.
دستهاش را به شانهام گذاشت، بعد نفس قطعه قطعه شدهاش را به صورتم ریخت و از دو طرف بازوهام را با کف دستهاش مسح کرد. گفت: «لباسهاتان را دربیاورید.» و کمک کرد تا کتم را از تنم در بیاورم. میلرزیدم. نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است. نمیدانستم خوابم یا بیدار. یک آن تصور کردم که خوابم و در بیداری آن دختر زندگی میکنم. در دلم به خودم خندیدم و خیالم را اینجور اصلاح کردم که بیدارم، و در خواب آن دختر زندگی میکنم. یا نه هر دو ما خوابیم و داریم زندگی دو نفر دیگر را ادامه میدهیم. یا شاید هر دو ما بیداریم و در خواب کسی به وصال همدیگر رسیدهایم، وگرنه من که او را نمیشناختم. حتا اسمش را هم نمیدانستم. یک لحظه به خودم نهیب زدم که اسمش را بپرسم، اما ترسیدم به محض اینکه چیزی بگویم از این وضعیت خارج شوم و دیگر نتوانم خودم را ببخشم. هیچ نگفتم. و او گفت: «لباسهاتان را دربیاورید دیگر!»
کمک کرد که دکمههای پیراهنم را باز کنم. و من بیآنکه نگاه از او بردارم دکمههام را باز میکردم، و دستهام به دستهاش میخورد و دلم هری میریخت، و مبهوت بودم از این واقعهی عجیب. واقعهای که حتا در خواب هم برای کسی اتفاق نمیافتد؛ تماشای دختری که در اقبال کسی نمیافتد، مگر در خواب. ولی من که خواب نبودم. همه چیز را به وضوح میدیدم. تختخواب بزرگی پشت سر آن دختر سفیدپوش پهنه گسترده بود که حتا اگر دام مرگ هم میبود از آن چشم نمیپوشیدم. گفتم ما شاید هزاران سال پیش با همديگر زندگی میکردهایم و حالا فرصتی پیش آمده که خاطرهای از زندگی ما در ذهن یکی از ما متصور شود. وگرنه من که او را نمیشناختم. حتا اسمش را هم نمیدانستم. بجز اینکه در آن مهمانی بزرگ لحظهای از او چشم برنمیداشتم.
دکمههای سرآستینم را هم باز کرد، و موقعی که پیرهنم را از تنم درمیآورد، صورتش در شرمی دخترانه به لبخند نشست. و آنجا بود که دیدم یکی از دندانهای پایینش کمی کج است، و فهمیدم که همین کج بودن بگویی نگویی آن دندان دوستداشتنیتر و شیرینترش میکند.
بعد کمربندم را باز کرد، و منتظر ماند تا شلوارم را درآورم. آن را هم از من گرفت، و باز منتظر شد که کاملاً لخت شوم. نمیدانستم چه بگویم، صدای قلبم همهی صداها را پوشانده بود. همينجور که نگاهش میکردم،
لخت شدم. لخت مادرزاد. و او همهی لباسهام را روی ساعدش خواباند و با لبخندی دیگر گفت: «آویزانشان میکنم توی کمد.» و از اتاق بیرون رفت. موقعی که از اتاق خارج میشد گفت: «حالا برمیگردم.»
و من وسط آن اتاق چشم به در منتظر ایستادم. بعد به اطراف چرخیدم. بجز تختخواب و یک صندلی سبز چرمی، دیگر هیچچیزی در آن اتاق نبود. از بالای پردهها و از هلال بالای پنجرهها، نور تند آفتاب بعدازظهر بهار به درون میریخت، و سقف را تا آن سر اتاق روشن میکرد.
آیا لحظهی آخر دنیا بود؟ آیا این چهرهی واقعی عشق بود که تا آن موقع هیچ نشانی از آن نداشتم، و هیچ ردی بر دلم نمانده بود؟ آیا من مرده بودم و این تصویر پایانی زندگیام بود؟ آیا خواب بود؟ آن نگاههای هراسان، آن لبخندها، آن دندان کج، و همهی آن اغواگری را در خواب ديده بودم؟ دستهام را به هم کوبیدم و صداش را شنیدم، صدای مهمانان که حرف میزدند، گنگ و هیاهووار بر در و دیوار لمبر میخورد. صدای کمرنگی از موسیقی هم بود، و من دستهام را به صورتم کشیدم. پلک زدم، و بعد به کنار پنجره رفتم و گوشهی پرده را کنار زدم.
مهمانها در آن حیاط بزرگ همه مراقب من بودند؛ تا مرا ديدند با انگشت به همديگر نشانم دادند و چيزی گفتند. دسته دسته میگفتند و میخوردند و مینوشیدند و اگر کسی سیگاری دود میکرد، دودش را پف میکرد به طرف من.
پرده را انداختم و به کنار تخت برگشتم. و بعد دلم به شور افتاد. آیا آنجا دام مرگ بود و عنقریب بلایی سرم میآمد؟ گفتم چه اهمیتی دارد؟ عشق و وصال و مرگ همه از یک جنس و طایفهاند. بگذار آن دختر سفیدپوش بیاید، بهش خواهم گفت که بر همین تقدير میمانم و تا آخر راه میروم. حتا اگر دو قدم به مرگ مانده باشد، هر دو قدم را با او برخواهم داشت.
اما نیامد. هرچه صبر کردم نيامد. بعد در اتاق را گشودم و شروع کردم به جستجوی او. هیچکس در راهرو نبود. سیب را از لبهی پیانو برداشتم، گاز زدم. عجيب خوشعطر بود، تمامی آن سیب را خوردم. نمیدانستم دانهها و چوب سر سیب را کجا بيندازم. همه جا از تميزی میدرخشيد. در و دیوار همه سفید بود. از پلهها پایین رفتم، در راهرو چرخیدم، به اتاقها سر کشیدم. همهی اتاقها خالی بود. نه از دختر خبری یافتم، نه از لباسهام.
دوباره بالا رفتم، گفتم شايد جايی را از چشم انداختهام. کمی در اتاقهای بالا چرخیدم، کمی در اتاقهای پايين، ولی هیچ نشانی از کسی نیافتم. فقط در اتاق کنار درِ ساختمان ديدم لباسهای کسی جوری از تنش درآمده که انگار تا همین حالا آنجا بوده، و یکباره پر کشیده و از توی لباسهاش بيرون رفته است. وهم برم داشت. از ساختمان سفيد بيرون زدم. برهنه بودم، یک شاهزاده برهنه که یک چشمش دنبال آن دختر سفیدپوش خندان بود، و چشم دیگرش در بین مهمانها میگشت تا شاید فرصتی به دست آورد که بتواند خودش را به اینسو، به طرف ساختمان بزرگ برساند، لباسی پیدا کند و بپوشد.
من در گوشهای از حیاط برابر یک دختر موخرمایی شاداب ایستاده بودم و نمیدانستم چرا از بین آنهمه آدم، لطفش شامل حال من شده، و دنیا را برابر چشمهام تیره و تار کرده که نتوانم لحظهای از او چشم بردارم. لبخندی زد و گفت: «اگر میخواهید، با من بیایید» و انگشتهای کشیدهاش را جوری زیر پستان چپش کشید که نفسم قطعه قطعه شد. و دستش را جوری در گودی کمرش محو کرد که خم شدم تا رد انگشتهاش را در تاب ترکهای اندامش بگیرم.
درست در همین لحظه که سرم را بلند کردم، شاهزادهی برهنه را بر درگاه ساختمان سفيد دیدم که هراسان از آنجا خارج شده بود، و هیچ به این فکر نمیکرد که برهنه است، و هیچ به صرافت نیفتاده بود که لباسی چیزی پیدا کند و خودش را بپوشاند. همه نگاهش میکردند و زيرلب چيزی میگفتند.
دختر موهای خرمایی بلندش را رها کرده بود دور شانههاش، و با چشمهای براقش چنان مرا اغوا میکرد که لال شده بودم. نمیدانستم چه بگویم، صدای قلبم همهی صداها را پوشانده بود. فقط نگاهش میکردم. گفت: «با من بیایید.» و درست در آستانهی طاقیها، جام شربتم را از دستم گرفت، و گذاشت روی اولین میزی که سه مرد دور آن حلقه زده بودند، با تردستی یک سیب از میزشان برداشت و به طرف من برگشت: «برویم؟» و ساختمان سفید روبرو را نشانم داد.
تپش قلبم چنان شدت گرفته بود که میترسیدم پیش از رسیدن به آن ساختمان سفید نفسم بند بياید، یا دنیا از چرخش بایستد و یکباره کسی یگوید: این آخرین لحظهی دنیاست. برای همین، بیآنکه حرفی بزنم دنبال آن دختر سفیدپوش زیبا راه افتادم.
ارديبهشت 1387 برلين
